ایستگاه ناشناخته..
که میگن گذر زمان همه چیو درست میکنه... سال ۹۰ هم تموم شد نمیگم عیدتون مبارک واسه من هیچ فرقی نمیکنه زمان بگذره یا نه. دوستان ببخشید دیر اومدم مسافرت بودم حال خودمو هم نداشتم دیگه هیچ چیزی خوش حالم نمیکنه هیچ انگیزه ای برای ادامه حیات ندارم دفتر دوستاشتنیهامو که پاره شده بود چسب زدم شاید زندگیم بوی تازه ای بگیره گوشیمم خیلی وقته خاموشه خوشکل نیستماااا اما اما خدایا کاش به جای زیبایی کمی بهم صبر میدادی بازم شکرت... آنجا او سلطان تو مسکن دارد و راه رسیدن به او راه عشق است به او و نه خویش عشق بورز همچون او را بخواه و آن چنان که او فرمان میدهد عمل کن نفس کوچک خود را رها کن و در درگاه نیلوفرین او کمال سرور را پیدا کن... همه بهم تبریک گفتن حتی خیلی از دوستام از روزهای قبلش با اینکه جسمم سخت بیمار بود اما با لبخندهای دوستامو خونوادم خیلی بهتر شدم یعنی من که یه هفته استراحت مطلق بودم تو ۳ روز خوب شدم امروز چهارمین روز حالا احساس میکنم میتونم راه برم حتی امروز رفتم مغازه خوبه همه چی خوبه خدایا شکرت بازم بن بست چرا اخه تا کی.......... کنکورم خیلی سخت بود خیلی فکر نمیکنم قبول بشم از یونی اخراج شدم یعنی در حال شدنم اونم ترم اخررررررر دوس داشتم مادر شم همیشه همیشه حالا میفهمم مادری چه حسیه یه حس خوب البته هنو نشدم اما حسش میکنم اما..... این همه مشکلات اونم واسه ادمی که طاقت دوریه دوستاشو نداره چطور میتونم این مشکلاتو حل کنم اونم تنها..... خدا هم منو رها کرده میگه تا اینجاشو حولت دادم باقیش با خودته... با بهاری که می رسد از راه؟ با نیازی که رنگ میگیرد در تن شاخهاي خشك و سياه؟ دل گمراه من چه ميخواهد؟؟ با نسيمي كه ميتراود از آن بوي عشق كبوتر وحشي نفس عطر هاي سرگردان؟؟ دل گمراه من چه ميخواهد.... خودمم نميدونم چمه همه چي دارم اما انگار هيچي ندارم واقعا نميدونم از هر چي عشق و دوس داشتن بدم اومد خسته شدم انگاري پير شدم ديگه وقتشه فقط به خودم فكر كنم فقط خودم و اينده ام... مگر همان قدرتی که آن را به وجود اورده <جنیویو برند> تولدت مبارک امشب شقایق و انیتا رفتن همین الان..... چشمام بارونیه خدایا نمیتونم دوریشونو تحمل کنم اون سری که میدونستم انتظارم ۱ ساله تا ۱ هفته بیمارستان بودم اما الان که میدونم چند سال دیگه میان خدایاااااااااااااااااا من نمیتونم خیلی دوستون دارم شقایق اجیه گلم همین الان دلم برات تنگه ...... خدایا...
دیگر مرد و زن ندارد
اشک می دود تا گوشه چشمانت
و سُر می خورد روی گونه ها
دل که تنگ باشد
تنهایی اتاقت را
با خدا هم تقسیم نمی کنی...
خطمم درست شد![]()
![]()
عشق من...
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!
![]()
| Design By : Pichak |


